من رفتم یه جای جدید
ironking63.mihanblog.com
فعلا
همون تیکه ای که همه یادشون رفته یا اینکه لج میکنن یا بزرگواری میکنن نمیگن.
از ترانه های حبیب بود این شعر. خلاصه ش کردم. از این به بعد ترانه های دیگشم میذارم اینجا.
توی کوچه پس کوچه های ذهنم وقتی به صداقت میرسم دلم میلرزه. صداقتی که از روی سیاست باشه خیلی بده. متنفرم ازش. دلم و روانم کودکانه میشه وقتی می خوام صادق باشم. می ترسم وقتی می خوام صادق باشم؛ از آدما میترسم. چه کسایی بودن که من فقط می خواستم باهاشون صادق باشم اما دل کودکم اونا رو به شکل هیولا دید. بچه که بودم نمیتونستم بگم هیولا!!!
حاضرم قسم بخورم بچه که بودم دانا تر بودم. چون هیچ چیز توسط ذهنم تحریف نمیشد اما الان که خیال...فقط خیال میکنم میدونم فهمیدم که این دونسته هام چیزی جز نفی حقیقت خودم در ذهنم نیست. آره این چیزیه که بعد از 24 سال یاد گرفتم و الان هم بهش خو کردم.
یه پل کوچولو اگه بزنم بین خودم و حقیقت انسانیت و اگه این وسط ذهن تحریف گر رو تحریف کنم خیلی خوب میشه. خودم میدونم که این کارو نمیشه با کمک ذهن کرد اما پس چجوری اینکارو بکنم؟ یکی باید کمکم کنه مگه نه؟ چه کمکی؟ اینکه بیاد اون چیزی که باهاش میتونم ذهنمو تحریف کنم رو بهم نشون بده.
راجع به این چیزایی که میگم فکر نکن.
یادم اومد که یه نیمکتی بود زیر چراغ محوطه خوابگاه. برای تو نوشتم کوشولو...![]()
گناهت را بر دوش خواهم کشید
عصیان تو بر پاکان خداوند بر سر من فرود آمد
تو قصه مادربزرگ را به یاد نمی آوری
آنگاه که گرگی دست سفیدش را به کودکان بزغاله نشان داد
و اکنون دستش تازیانه ایست بر روانم
خوش بخوابی شنگول من
تو ای مسافر کوچک
از من از عشق میپرسی! تو را خواهم گفت که عشق چیزی نیست جز تخیلی متاثر از هوش اثیری تو.
ذهن را هرگز بدان دسترسی نخواهد بود و راز آن نیز در همین است چرا که ذهن را برده خویش خواهد کرد. پس به یاد داشته باش تخیل خود را عاری از لزجت شهوت و زنگار مادیت نگه داری. در این صورت است که آن تو را هادی خواهد بود به نور. عشق نه برای وصل است بلکه برای فصل. فصل از جهانی که به خطا فکر میکنی حقیقت دارد.
به زودی خواهم گفت که "عشق حسی نه در خور روح است". اما تا آن موقع این جمله را به فراموشی بسپار.
این پروژه جدید گوگل هست. اسمشو گذاشته ۱۰ به توان ۱۰۰. اگه میبینی ایده خوبی داری که به دنیا کمک میکنه فرمشو پر کن. تا ۲۰ اکتبر هم بشتر وقت نداری. اینم آدرسش:
داشتم مطلبای سال پیشم رو توی همین وبلاگ مرور می کردم. میبینم خیلی عوض شدم اما هرچی فکر میکنم نمی فهمم چرا.
این وبلاگ منو به حس گذشته ام پیوند داد. حسی که اگه ادامه می دادم خوب بود اما ندادم و بد شد. توی این مدت فقط اشتباه کردم. اعتماد های بیجا، از خود مایه گذاشتن های بیجا و از همه مهمتر پروراندن این حس که همه میتونن خوب باشن پس خوبن و بد کسیه که ذاتا بد باشه. اما الان میفهمم که نه. کسایی رو دیدم که میتونستن خوب باشن اما بد بودن. بدتر از بد و کسایی رو دیدم که ذاتا بد بودن اما خوب بودن و خوب رفتار می کردن. من کسی رو که بده و خوب رفتار میکنه رو ترجیح میدم به کسی خوبه ولی بد رفتار میکنه البته اگه دلیلش موجه نباشه.
دیو هم میتونه عاشق بشه و فرشته هم میتونه شیطان بشه. من اون دیو رو دوس دارم نه اون فرشته رو.
همینطور که ملاحظه می فرمایید مطلب قبل از این واسه یه سال پیش بوده. حالا چرا؟ چون توی این مدت یه وبلاگ دیگه داشتم. اون وبلاگ که خیلی وقته تعطیله امروز یهو یادم اومد ا ا ا همچین چیزی هم من داشتم. بالاخره از این به بعد اینجام.
منتظرم
منتظر ندايي كه مرا فرا خواند از خويش
منتظرم
منتظر كلامي كه جلا دهد مرا از ناپاكي خويشانتظار را چه سود وقتي كه همچون كودكي
به هيچ لبخند مي زنم و به هيچ مي گريم
كجا ديدار را تجسم كنم وقتي نمي دانم كجايم
چه كسي را تجسم كنم وقتي نمي دانم كيستم
آري به خويش نظر افكندم
به خود بازگشتم پس از فراموشي
تو اي هرزه جوان
عشق را مگو
مي بينم از درخشندگي پاي چشمانت
ستاره هرزه كوچكم را
كه از خورشيد مي ترسد
چون در روز چشمانت خوب مي بيند
و فراموش خواهي كرد وجودي را كه مجبور بود به خاطر تو
ستاره پاكش را هرزه بخواند
جلال الدين رومي (مولانا)
به زمینیان بنگرید که چگونه طعم عذاب ما را میچشند. آنها را نه راه پیش و نه راه پس است و ما آنها را در زنجیر زمان گرفتار کردیم. در گمراهی کامل به سر میبرند در حالی نمیدانند زندگی آنها برای شما لحظه ای بیش نیست.
شیهون- گروه 8- قسمت 13
این مطلب قسمتی از ترجمه کتاب مقدس شیهون است.
به نظر شما واقعا چنین کتابی هست؟
یا خیره شدن در سکوت
برای اینست
که مطمئن شوی او
همانست که دیروز بود
مباد جلوه درخشنده نافذ عشق، كه در قالب شخصيتي حلول كرده است تو را گمراه كند. شايد فقط رهنماي تو باشد.
مباد تیرگی کنون٬ روشنایی گذشته و آینده را از یاد تو ببرد.
مباد خود را فراموش كني و در طلب شيريني كام، در هياهوي بي شرمي به دنبال شهد شيرين بگردي و تلخي تشنگي روانت را بر خود روا داري.
نترس از بد هيبتي مردم. آنها چه خوب كني و چه بد، تو را محكوم خواهند كرد.
چه تفاوتي ميكند داشتن يا نداشتن پوستيني كه تو را به زمين له ميكند. هميشه هستي اما به شكل هاي گونه گون. پس باش.
تو را خواهند بخشيد هنگامي كه بفهمي اشتباه كردي.لازم به اعتراف نيست جز براي خودت حتي خدا.
و بدان كه خواهي دانست آن چيزي كه در دانستنش عجول هستي.
فيلم گيس بريده رو ديديد؟
فيلماي مسخره تهمينه ميلاني رو چطور؟
واقعا بد آموزي داره براي يه خانواده سالم.
هدفشون چيه نميدونم؟
بابا صد رحمت به فيلماي هندي. اونا مثلا ميان يكي رو مظلوم نمايش ميدن كه دشمناش خونخوارن و وحشي اما اينجا اون مظلوم ما٬ كه هميشه خانوما هستن دشمنشون آقايون هستن كه يا برادر طرفه يا باباش.
از هر چي فيمينسته متنفرم
شايد مطلبم ادامه داشته باشه...
ديروز روز جهاني چپ دستها بود ولي چيزي به ما نماسيد.
شنيده بودم كه چپ دست ها بيشتر احساسي اند هر چند خودم هم ديدم ولي ديروز توي تلويزيون گفت:
دليل چپ دست بودن بر ميگرده به قسمتي از مغز كه احساسات رو كنترل ميكنه و همچنين سرعت.
آخي... يني من يه آدم سريع و احساسي هستم.
برو كنار مگه كوري؟!
بيب بيب
ترس از مترسک بی جان ترسناک کاهی
مسیر ما را تعیین میکند
چون میترسیم
و چراغ های زیبای درخشنده
نمیتوانند مسیر ما را تعیین کنند
چون به نورشان عادت میکنیم
میترسیم و عادت میکنیم چون
نیستیم آن چیزی که میباید

هر کی گفت معادله این چیه جایزه داره.جدی میگم.
قرعه کشی ۳۰/۵/۸۶
مهلت ارسال آثار: ۳۲/۵/۸۶
دبیرخانه لام تا کام